مناسبات قدرت و دگرانديشان در گفت وگو با دكتر محمدحسين ساكت
سنت دگرانديشى در تاريخ فرهنگ اسلامى
ليدا فخرى
تاريخ فرهنگ اسلامى همچون هر ساختار فرهنگى ديگر، در بطن خويش، گرايش ها و جريان هاى متفاوت و بعضاً متعارض آفريده است. ظهور اين جريان هاى معارض ريشه در طبيعت و سرشت پوياى هر نظام فرهنگى دارد. آنچه اسباب تمايز ميان اين نظام هاست ظرفيت آنها براى تحمل جريان هاى معارض و مخالف است. تاريخ فرهنگ اسلامى از جهت نوع مواجهه و رويارويى با مخالفان فكرى خود، البته سيره اى يگانه و سرنوشتى واحد نداشته است. در پاره اى ادوار از اين تاريخ، گرايش هايى كه بنا به سنت، «دگرانديش» خوانده مى شدند با وضعيتى سهل گيرانه تر مواجه بوده اند و در پاره اى ديگر از ادوار اين تاريخ، شرايطى سخت كيشانه تر داشته اند. نوع مواجهه حاكمان مسلمان با جريان هاى دگرانديش در تاريخ فرهنگ اسلامى، مضمون گفت وگويى است كه گروه انديشه «ايران» با دكتر محمدحسين ساكت انجام داده است. وى كه در عرصه مطالعات تاريخى اسلام، صاحب آثارى متعدد است در مقاله اى با عنوان «غزالى، دگرانديشى و دگرانديشان» كه ذيل كتاب «كشاكش غزالى و اسماعيليان» منتشر شده است اختصاصاً به وضعيت دگرانديشان در قرن پنجم هجرى قمرى پرداخته است. گروه انديشه
براى آغاز كلام اجازه دهيد از شرايط ايران در عصر پذيرش اسلام شروع كنيم. ادعاى برخى مستشرقين در باب اينكه «اسلام با شمشير وارد ايران شد» چقدر سنديت دارد؟ هنگامى كه دامنه اسلام به ايران رسيد، ايران شرايط سياسى خاصى داشت. شايد نتوان انكار كرد كه در برخى از برخوردهايى كه در آن زمان پيش آمد عنصر «زور» مدخليت داشت اما اين ادعاى خاورشناسان هم پذيرفته نيست كه ورود اسلام را به ايران منحصر به زور شمشير مى دانند. بنابر اسناد تاريخى، اوضاع سياسى ايران در آن زمان به شدت آشفته بود. از يك سو حكومت ساسانى به يك حكومت اشرافى و طبقه گرا بدل شده بود و از سوى ديگر فشارهاى دينى كه از سوى مغان و موبدان و با قدرت دربار بر مردم تحميل مى شد دست به دست هم داد تا زمينه ها و بسترهاى يك جنبش اجتماعى فراهم شود و حكومت ساسانيان زودتر از آنچه كه مورد انتظار بود فروپاشد و ايران نسيم تازه اى به نام اسلام را راحت تر از آنچه كه تصور مى كنيم، پذيرا شود. بنابراين ضعف دستگاه حكومت ساسانى با همه شكوهى كه از اشكانيان و هخامنشيان به ارث برده بود همراه با تبعيض طبقاتى و فشارهاى دينى بستر را براى پذيرش گونه اى انقلاب مهيا كرد. اين وضع همراه بود با آمدن اسلام كه سادگى و همزيستى و عدالت را نويد مى داد. جامعه ايرانى هيچ مقاومتى در برابر عرضه دين جديد نشان نداد؟ البته مقاومت هايى صورت گرفت اما نسبت به پذيرش عمومى ناچيز بود. برخى گفته اند كه پذيرش اسلام در ايران نسبت به جاهاى ديگر كمى كندتر بود. مثلاً مصرى ها راحت تر اسلام را پذيرفتند و حتى زبانشان را بر سر آن گذاشتند و زبان عربى را پذيرفتند. اما در ايران اينگونه نشد... شايد يك عامل آن واليان و استانداران آن كشورها بود. اما ايران شرايط متفاوتى داشت. اولاً به خاطر ريشه هاى عميق فكرى اى كه در ايران بود و دانشمندان زروانى و وابستگان مكتب مانى و مبلغان دين زردتشتى پايگاه سترگى در جامعه فكرى ايران ايجاد كرده بودند و از سوى ديگر زبان فارسى هم جايگاه محكمى داشت كه اين عوامل باعث مى شد پذيرش اسلام در ايران متفاوت از ديگر سرزمين ها باشد. با توجه به ريشه دارى فرهنگ و تمدن ايرانى، اسلام پس از نفوذ به اين سرزمين بيشتر تأثير پذيرفت يا منشأ تأثير شد؟ ايران وقتى اسلام را پذيرفت با توجه به عرفان و فلسفه اشراقى ويژه خود، آب و رنگ خاصى به اسلام داد و اسلام هم متقابلاً انديشه هاى خاصى را در اين حوزه از تفكر وارد كرد. به نظر مى رسد در ميان گرايش هاى فكرى اسلامى، «معرفت سياسى» جايگاه ثابتى داشته است به گونه اى كه وقتى به حوزه هاى عقلى و نقلى جهان ايرانى - اسلامى رجوع مى كنيم كمتر اثرى را سراغ داريم كه به بحث «سياست» نپرداخته باشد. آيا به اين اعتبار مى توان گفت كه اسلام اساساً و ماهيتاً دينى سياسى است؟ در اينكه اسلام خود، دينى سياسى است، شك نكنيد. هر چند كه كوششهاى بسيارى مى شود كه اين آميختگى را پيرايش و جدا كنند ولى اين تلاش بيهوده اى است. دراسلام نمى توان اينها را از هم جدا كرد همانطور كه اخلاق را نمى توان از دين و سياست جدا كرد. اسلام دانشش، بينشش، تفكر سياسى اش، مسائل اجتماعى و عبادى اش و فضايل و اخلاقياتش، اگرچه هر يك واحدهاى جداگانه اى است ولى در عين حال در هم تنيده اند و شكلى يگانه پيدا كرده اند. شايد فرق اسلام با مذاهب ديگر همين باشد. اين مسأله حاكى از آميختگى سياست با دين اسلام است. پيامبر در عين حال كه حاكم جامعه بود، قاضى و قانونگذار جامعه هم بود. البته، قانونگذار اوليه و اصلى قطعاً خدا است اما سيره نبى كه در قالب حديث و سنت آمده است، به نوعى قانونگذارى است. به همين دليل است كه ما به هيچ وجه نمى توانيم اسلام را از سياست جدا كنيم. از همان آغاز، پيامبر دست به كارى ديپلماسى زد؛ كسانى را با نامه هاى دعوت به دين جديد نزد شاهان و حاكمان فرستاد. شايد به همين دليل است كه نخستين اختلافى هم كه در اسلام پيش مى آيد يك اختلاف سياسى است بر سر جانشينى پيامبر و خلافت حضرت على (ع). البته اين اختلاف بن مايه هاى دينى و كلامى دارد ولى نمود و تظاهرى سياسى مى يابد. اين اختلاف تنها براى اداره كشور نبود بلكه جانشين پيامبر اداره امور دينى، اخلاقى و معنوى جامعه را هم برعهده مى گرفت. اينها در اسلام همانند منشورى در هم تنيده شده اند. يكى از سؤالات مهم در عرصه پژوهش هاى متنى اين است كه در تفكر اسلام، ايده وحدت گرايى بيشتر مقبول است يا كثرت گرايى؟ قرآن كه در واقع قانون اساسى اسلام است يكى از رسالت هايش اين بود كه به پراكندگى و چندگانگى در جامعه پيش از اسلام پايان داد. در واقع، «قبله» كه آمد «قبيله» را از ميان برد. اسلام قبله را جانشين قبيله كرد و اين يكپارچگى زير پرچم اسلام به لحاظ سياسى بسيار مهم است. البته خدا در قرآن به صراحت مى فرمايد كه اگر ما مى خواستيم، مى توانستيم شما را از يك امت قرار دهيم ولى اين كار را نكرديم. بنابراين اسلام تكثر و اختلاف عقيده و بينش هاى مختلف را پذيرا است اما در عين حال قايل به يك نيروى هماهنگ كننده هم هست و مى خواهد كه همه را زير چتر يكتاپرستى يا اسلام گردآورد و تا جايى كه به ركن اساسى لطمه نخورد و اين چتر حفظ شود تكثرها را پذيرا است. به همين دليل است كه ما در بينش هاى فلسفى و كلامى اسلام، با همه تكثر و رنگارنگى، نوعى تسامح و پذيرش را هم شاهد هستيم. شما از قرآن به عنوان قانون اساسى اسلام نام برديد. متفكران اسلامى در صدراسلام براى تدوين آراى سياسى خود علاوه بر قرآن از چه منابع ديگرى بهره مى گرفتند؟ چه قدر از سنت عرب و فلسفه يونان تأثير پذيرفتند؟ عربستان كه گهواره اسلام است، در پيش از اسلام با جهان خارج ارتباط داشت. به همين دليل، نمايش و نمود فرهنگهاى مختلف را مى توان در آن ديد. اينكه از اعراب به «اعراب جاهلى» نام مى برند بدين معنا نيست كه دانش در آنجا نبوده بلكه - همانگونه كه گلدزيهر آلمانى هم براى نخستين بار به اين نكته اشاره كرده است- جاهليت به معناى سبك سرى و پرخاشگرى است و نه نادانى. در آن زمان اعراب بسيار متأثر از فرهنگ يونان و روم بودند و البته ايران باستان هم تأثير ويژه اى بر فرهنگ اعراب گذاشت و همه اينها شكل گيرى تفكر و آراى دانشمندان ايرانى - اسلامى آن روزگار را تحت الشعاع قرار داده بودند. البته مهمترين آبشخور بينشهاى سياسى آن روزگار، فرهنگ يونان بود. از اين گذشته، اديان الهى پيشين تأثير فرهنگى بر جا گذاشته بودند و دين حنيف پيروانى داشت. حاكمان مسلمان معمولاً با جريانهاى فكرى مختلف وجهان بينى هاى متفاوت چگونه برخورد مى كردند؟ در دوره هاى مختلف برخوردهاى حاكمان متفاوت بود. مثلاً در دوران امويان كه دوران تعصب نژادى نام گرفته شديدترين برخورد را با دگرانديشان مى كردند. نوع برخوردشان چگونه بود؟ در زمان امويان اغلب با دگرانديشان برخورد فيزيكى مى كردند اما بعد از آغاز نهضت ترجمه و وزش هواى تازه تفكر يونانى، هندى، ايرانى به جهان اسلام، مقاومت فيزيكى در قالب ساختارهاى فرهنگى تجلى پيدا مى كند؛ هر چند كه آزار و پيگرد و شكنجه هم در ميان بود. يكى از قالبهاى فرهنگى كه بسيار نقش مؤثرى داشته - و تقريباً در پژوهش بيشتر پژوهشگران هم مورد غفلت قرار گرفته است - نقش شعر در آفرينش انديشه هاى سياسى و تبليغ خواسته هاى حكومتى بوده است. شايد خود دگرانديشان هم براى تلطيف يا شايد پنهان كردن آراى خود از شعر استفاده مى كردند. بله، كاملاً درست است. به تعبير نيكلسون، در آن دوران شعر نقش رسانه ها در زمان كنونى را داشت. دگرانديشان از جذابيت شعر براى ابراز عقايدشان استفاده مى كردند تا از تأثير سياسى آن بهره گيرند. و از آن طرف هم حكومت به وسيله عاملان فرهنگى خود سعى مى كرد اين افكار را خنثى كند. به همين دليل است كه بخشى ازانديشه هاى كلامى، فلسفى و سياسى را در دوران صدر اسلام در قالب شعر مى بينيم.
بخش دوم و پايانى
سنت «دگرانديشى» در تاريخ فرهنگ اسلامى در گفت وگو با دكتر محمدحسين ساكت
روادارى با دگرانديشان در عصر زرين فرهنگ اسلامى
ليدا فخرى در پاره نخست اين گفت و گو كه روز پيش منتشر شد، از شرايط فرهنگى ايران به روزگار ظهور اسلام سخن رفت و نيز سابقه و سيره برخى حكمرانان مسلمان در مواجهه با جريان هاى دگرانديش شرح داده شد. در بخش حاضر، دكتر محمد حسين ساكت مى كوشد شيوه هاى روادارى يا سختگيرى پاره اى حاكمان مسلمان در برابر دگرانديشان را توضيح دهد. گروه انديشه اگر بخواهيم دگرانديشى در سنت تاريخى اسلام را تعريف كنيم بايد چه بگوييم؟ دگرانديشى يعنى جريانى كه برخلاف جريان تثبيت شده و پذيرفته شده روز باشد. متفاوت از جريان «قدرت حاكم» يا متفاوت از جريان «رايج جامعه»؟ در هر دو صورت، فرد دگرانديش محسوب مى شود. اما معنايى كه معمولاً از دگرانديشى به ذهن متبادر مى شود از جنس اول است. يعنى وقتى تفكرى خلاف جريان حكومت يا خلاف تلقى رايج و رسمى از دين باشد بلافاصله برچسب دگرانديشى مى گيرد. به اين اعتبار، مفهوم دگرانديش متضمن بارمعنايى «سياسى» و «دينى» است. بله. اين برداشت شما درست است. اما دگرانديش در معناى وسيع كلمه هر انديشه اى را كه با جريان غالب و تثبيت شده روز متفاوت باشد دربرمى گيرد. اين مى تواند لزوماً در حوزه دين يا عرصه سياست هم نباشد ممكن است در هنر، شعر، سبك نويسندگى و علوم مختلف باشد. مثل كپرنيك و گاليله كه به حكم اينكه خلاف جريان علمى رايج گام برداشتند، دگرانديش محسوب شدند. اما روشن ترين چهره دگرانديش همان است كه شما گفتيد. شما فرموديد كه شديدترين برخورد با دگرانديشان در دوران امويان صورت مى گرفت. طى ادوار متعدد اسلامى، در چه دوره اى بيشترين ميزان تحمل و مدارا و آزادباورى ازسوى نظام هاى قدرت حاكم وجودداشت؟ آنچه كه تاريخ نگاران مى گويند و پژوهشگران هم تأييد مى كنند اين است كه آزادمنشانه ترين و پرتسامح ترين دوران، زمان حكومت خلفاى راشدين بود. چه چيزى باعث حكمفرما شدن چنين شرايطى در آن دوران شده بود؟ و دليل اينكه خلفاى راشدين مى توانستند چنين تسامحى را به خرج دهند چه بود؟ اول اينكه؛ مى كوشيدندهمه چيز برمبناى قانون اساسى اسلام يعنى قرآن تفسير و انجام گيرد و براساس دستورهاى قرآنى معتقدبودند كه «شما به دين خود و من به دين خودم.» و طبق آموزه هاى قرآن عمل مى كردند كه مى فرمايد: «به خدايان آنان ناسزا و دشنام مدهيد تا به خداى شما هم دشنام ندهند.» دوم آنكه؛ تازه اول اسلام بود و فضاى آن زمان هنوز با فرهنگ غيراسلامى آميخته نشده بود. سوم آنكه؛ هنوز پيامبر در قيد حيات بودند و ياران و خاندان پيامبر با ارتباط مستقيمى كه با ايشان داشتند و با حضور در جامعه نمى گذاشتند كه اركان و اصول اسلام متزلزل شود. رفتار علماى دينى و متفكران درون جامعه با دگرانديشان چگونه بود؟ اينها را بايد در دو طيف بررسى كرد. يكى علمايى كه در خدمت حكومت بودند. چرا كه وقتى حكومت مى خواست با دگرانديشان مبارزه كند مجبور بود كه توجيه شرعى آن را به دست آورد و مى بايست از اين علما فتوا مى گرفت. به همين دليل عده اى از علما را با خود همراه كرده بودند. بنابراين آن دسته از علماى دينى اى كه در خدمت حكومت بودند تا اندازه اى همچون حاكمان رفتار مى كردند. اما دسته دوم كه در خدمت حكومت نبودند، خود نيز دوگروه بودند و عده اى به هر دليل با حكومت همسو مى شدند هرچند كه وابسته نبودند، حال يا به دليل برداشتهاى مذهبى يا تعصب هاى خاص و يا به دليل وابستگى اى كه به فرقه يا مكتبى خاص داشتند و عده اى ديگر هم با حكومت همسو نبودند. اين گروه آخر برخوردشان با دگرانديشان چگونه بود؟ اين دسته از علماى دينى چقدر در پذيرش آراى دگرانديشان تسامح و تساهل به خرج مى دادند؟ آنها معمولاً از طريق مناظره عمل مى كردند و سعى مى كردند كه در بستر مناظره حرف آنها را بشنوند و دليل اقامه كنند. زمان خلافت مأمون اوج مناظره و گفتمان بود و عصر زرين فرهنگ اسلامى براى بسترسازى مناظره و تسامح شناخته شده است. حتى برخى از خلفا ازطريق همين مناظره مى كوشيدند كه نشان دهند كه امامان شيعه شايستگى رهبرى و حاكميت را ندارند اما دراين مناظره ها خلاف اين ثابت مى شدو امامان پيروز و روسفيد از آب درمى آمدند. سنت رديه نويسى نيز به نيت مقابله با دگرانديشان بود كه شكل گرفت؟ بله، يكى از ابزارهاى مقابله با دگرانديشان نگاشتن رديه بود كه بر رساله ها، خطابه ها و كتاب هاى دگرانديشان مى نوشتند و در اين رديه ها قالب هاى خشن و زبرتكفير و تفسيق را به كار مى گرفتند. اعتقادنامه ها هم به قصد مبارزه با دگرانديشان نوشته مى شد؟ شكى نيست كه اعتقادنامه ها را براى تحكيم مبانى اعتقادى خود مى نگاشتند اما اينكه آيا اندرزنامه ها و اعتقادنامه ها بركنار از قصد مبارزه با دگرانديشان بوده است، محتاج تحقيق علمى است و نمى توان خيلى صريح داورى كرد. ردپاى سياست را چقدر مى توان در اين اندرزنامه ها، اعتقادنامه ها و يا رديه نويسى ها ديد؟ برخى از اين متون كه به سفارش و دستور حاكمان نگاشته مى شد قطعاً در جهت سياستهاى آنان بود. ولى بى شك اينها چندمنظور ه اند. شاخص ترين چهره هاى دگرانديش از ميان كدام گروهها بودند؟ عرفا، فقها يا فلاسفه؟ بيشتر دگرانديشان ازميان فلاسفه و عرفا برخاسته بودند البته اختلافهاى بسيارى بين مكتب هاى فقهى بوده است اما براى پذيرش آنها توجيهات بيشترى وجوددارد. اما در فلسفه و عرفان تضاد بيشترى برقرار است بويژه عرفان كه نوع ملايم و زيبايى شناسانه دين است و به تعبير استاد دكتر شفيعى كدكنى «عرفان؛ زيبايى شناسى دين» است. اما فقه حالت خشك و يك سويه دين است. معمولاً دگرانديشان با نامهاى زنديق، اباحى و دهرى خطاب مى شوند؟ اين نامگذارى ها برچه اساسى بود و هريك به چه معنا است؟ كلمه زنديق در دوره امويان و عباسيان براى خطاب به دگرانديشان به كار برده مى شد و اباحى به باطنى ها و اسماعيلى ها گفته مى شد. ودهرى ها كسانى بودند كه به طبيعت معتقد بودند. توجه داريم كه زنديق عربى شده «زنديك» در نسبت به زند و پازند است. در اين باره پژوهشهاى جالبى در دست است. اين نامها به دوره هاى مختلف مربوط مى شود يعنى در هر دوره دگرانديشان را به يكى از اين نام ها خطاب مى كردند؟ خير، اينها مربوط به زمانهاى مختلف نمى شود بلكه بسته به اينكه آن دگرانديش متصل و متصف به چه جريان فكرى اى بود او را به يكى از اين نامها خطاب مى كردند. البته واژگان ديگرى مانند «كافر»،«ملحد»، «فاسق» و... نيز به كار مى رفت. شما مقاله مفصلى داريد با عنوان «غزالى؛ دگرانديشى و دگرانديشان» كه درحد يك رساله دانشگاهى است. باتوجه به اين تحقيق گسترده اى كه انجام داده ايد، جايگاه و نقش غزالى را در شكل گيرى جريان مقابله با دگرانديشان دركجا مى دانيد؟ غزالى عالم و دانشمند بزرگ و صاحب نامى است. كسى كه توانست جلوى پيشرفت جريان فكرى معتزله را بگيرد و چندين قرن آن را واپس اندازد يا دست كم ثابت نگه دارد بى شك شخصيت بزرگ و البته موردستايش است. ولى غزالى با برخى تندروى ها و همسوگريهايش با دستگاه حكومت، بويژه در دوره اول فكرى اش، بستر را براى تقابل و رويارويى با انديشه آزاد فراهم كرد و از اين جهت موردملامت است. غزالى در فرود آوردن چماق تكفير بر سر دگرانديشان نقش داشت. آنچه در اسلام ديگران را به سوى دين جديد - اسلام - كشاند منطق، مهرورزى و استدلال بود نه چماق و چوپ و تكفير. سپاسگزارم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی ۱۳۸۶ ساعت 17:14 توسط کاظم خطیبی
|