راز معرفت
روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند
ادامه نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 14:35 توسط کاظم خطیبی
|